از دریچه دوربین تلفن همراه سردبیر (57) // مساله غامض عبدالرضا سلیمانی زاده!
شاید برای شما هم پیش آمده باشد درگیری ذهنی تان با سوژه هایی که شاید به ظاهر دوران آنها سپری شده باشد اما مانند برخی تابلوهای نقاشی که باید از آنان فاصله بگیری تا بهتر درک شوند این مسائل نیز چنین سطوح و تاویل هایی را در خود نهفته دارند. خاصه اگر مساله مرگ و زندگی در میان باشد و مرگ دوست. دوستی که با او مانوس بوده ای و گذران عمر کرده ای ...
برای من مرگ برخی نفرات چنین است: مرگ پدر، حسین زراعتکار، سیروس رادمنش، مرید میرقاید و عبدالرضا سلیمانی زاده با آن اعتقادات شکل گرفته خاص خود که کمتر بحثی می توانست او را مجاب به تغییر باورهایش بنماید.
هر چند مرحوم به من لطف داشت و با اینکه سن و سال زیادی شاید به اندازه یک عمر متوسط امروزه از من بزرگ تر بود لیکن همواره به عنوان «حاجی» یا «استاد» مرا صدا می کرد و پایش که می افتاد می گفت که به اندازه یک برادر رویت حساب می کنم. در صورتی که وقتی خدمت این بزرگوار در سال 81 رسیدم خود صاحب تالیف بود و کتاب هایی در شعر و قصه داشت که البته نیاز به ویرایش داشتند و اگر قبل ترهایش به پست آدم سختگیری مثل من در سیرورت کلمه می خورد چه بسا که چاپ کتاب هایش با مشکل جدی مواجه می شد همان طور که پس از دوره دوستی مان نیز فقط یک قصه به نام «جنجال در اداره» چاپ کرد که باز هم در مورد این کتاب من روی خوش نمی دادم اما سلیمانی به سیم آخر زد و کار خود را کرد و الان که فکر می کنم می بینم که کار خوبی کرد و اصلن چه محلی از اعراب برای کمال جویی که بسیاری از ما مانند «میکل آنژ» فکر می کنیم که به ضرب آخر چکش مان احتمالن روحی در کالبد سنگواره و مجسمه دمیده می شود که به تفاخر به او بگوییم اینک که : «برخیز ای موسی!»
مرحوم سلیمانی در کنار بدبینی خاصی که از گذر سیر تاریخی زندگیش داشت دارای اعتقادات خاصی درباره ساختمان ها و خیابان ها بود.
یادم می آید در بعضی بعدازظهرهای اهواز گردی و پیاده روی ها در سی متری که برای ما تصویری مردمی و احمد محمودی تا هنوزاهنوز داشته و دارد در گذر از امتداد خیابان سقاخانه بین سی متری و 24 متری که خوش دارم به نام های با مسمای امروزی یعنی شریعتی و آزادگان بنامم شان روبروی ساختمان فرسوده ای که اتفاقن بالکن چوبی قدیمی و زیبایی با حصیرهایی زهوار در رفته داشت ایستاد و به حسرت گفت: «حاجی، خدا می داند چه بعدازظهر ها و چه کسانی که در این بالکن نشستند و به رهگذران از آن بالا نگاه کردند و چای نوشیدند». یا وقتی که از کنار خانه های قدیمی می گذشتیم می گفت که : «چه خاطراتی از ساکنان قبلی شان که در دل ندارند!»
دنیای سلیمانی دنیای عجیبی بود. دنیای انتظار برای رها شدن از چارچوب ها و سفری ممتد در آخر سال ها کار و کارگری که برای او حاصل نشد الا به مرگی جانکاه که ذره ذره تنش را فسرد.
خاطرم می آید که سلیمانی خیابان دیده بان (شهید رضایی) را خیلی دوست داشت و آن را خیابان آینده داری می دانست چرا که عقب نشینی دارد از حال فعلی و بارها اصرار داشت که برای روزنامه در آن خیابان محلی خریداری شود چرا که به زعم او آن خیابان آینده داشت و داستان های قدیمی نیز از آن نقل می کرد مربوط به دهه های 30 و 40 ... از پاسبان ها و [...] و ...
امروز که از مسیر خیابان دیده بان و شلوغی آن و ترافیک تقاطع ان با خیابان شریعتی می گذشتم در گرمای یک و نیم ظهر ناخواسته به یاد سلیمانی افتادم و نم اشکی در چشمم آمد. سلیمانی دیگر در میان ما نیست و وضعیت خیابان دیده بان که او شاید مقالات زیادی درباره آن نوشته بود به همان طرز نافرم و در هم ریخته سابق بود با چال های اگو فاضلاب و چهارراه های پر ازدحام که اگر ذره ای غفلت کنی تصادفت ختمی ست!
ناخواسته زیر لب گفتم که سلیمانی «دیده بان رنج های اهواز » بخواب که خیابان دیده بان همچنان شلوغ و درهم و بی سامان است!
1)

2)

3)

4)