تبليغاتX
شطح / در شرح آن الف - كمربند ايمني ايراني

نوشته های امید حلالی در زمینه ادبیات، نقد ، شعر ، جامعه شناسی و سیاست

در نظريه ي ادبيات نيز مقوله اي هست با نام : بينامتنيت كه توسط انديشمندان روس طراحي شده است از قبيل تودوروف و باختين.

در اين نظريه هيچ موضوعي به خودي خود صاحب معنا نمي شود و با تمام موضوع هاي پيش گفته در متون مختلف و از زبان و بيان راويان ديگر اعصار و ملل ادغام شده و پس آنگاه تاويل مي گردد.

بگذريم مي خواستم از وقتي بگويم كه پشت فرمان اتومبيل هستم و ناخودآگاه موضوع اين نوشته جرقه مي خورد و حالا كه پشت كامپيوتر مشغول نوشتن آن در ليات (lyout) ستون سرمقاله هستم - به صورت تايپ همزمان و بي استفاده از قلم كه انگار نوشتن با او درآمدن به آييني تازه است - ذهن اين سركش نافرمان مي بردم به ايام دانشجويي يا بهتر بگويم ايام دانشگاه آزادي. وقتي كه صبح علي الطلوع مي بايست از اهواز مي زديم بيرون و با آن ميني بوس هاي لكنته خط اهواز شوشتر يا سواري هاي خط به وقت ضرورت پس از كلي معطلي در ترمينال مي زديم به دل جاده . وارد دروازه هاي مه مي شديم .شايد ده كيلومتر اول جاده را حس مي كردي و بعد فقط ذهن بود . عرصات مجازي ذهن منطبق با مه صبحگاهي محيط. كه فكر مي كنم اين حالت حتا براي خود راننده ها نيز صائب باشد و براي آنها كه حرفه اي تر عميق تر.

تنها تكانه مهم راه اگر كه دامي راه بر نمي بست و مجموعه ي سير را به توقف اخطار نمي داد در خراميدن بي باكانه و بي اعتنايش حتم پست بازرسي سه راهي اهواز - شوشتر - مسجدسليمان بود بعد از ملاثاني و روبروي ندافيه و واقع در سمت چپ پيچ تند و اصلاح نشده ي روستاي حلاف.

راننده از 2- 3 كيلومتر آن طرف تر انذار بستن كمربند ايمني را به مسافر جلو مي داد و بيشتر اوقات صوري آن تكه بند مزاحم را به روي بالاتنه مي كشيد تا كي ؟ تا عبور از پست سر راه و بعد ديگر نفسي راحت بود و بعد ديگر تخمه و نوار و گپ بود يا سكوت و در اثنا همه ي اينها غور و واكاوي بي امان در خود و هنوز از سواد شهر خود فاصله نگرفته دلتنگي براي آن و تكرار اين نواي عربي خليجي با معناي شكل گرفته ذهني به تقريب با اين معنا كه :

سلامت باشي / در امان باشي / اي شهر من / اي محبوب من...

نه.حتم كه آن نوا اين معنا را در خود داشت حتا اگر خود اشاره اي بر اين مضمون نمي كرد يا معنا به وادي ديگر مي رفت...الامان اگر اين ذهن بگذارد .

آن روزها و در طي آن جاده شايد هرگز تصور نمي كرديم كه تا سالياني بعد آن نوار پارچه اي را صوري بستن - آن مانده از فرهنگ بي مبالاتي و بي خويشتني و به مدد تقدير هرگونه توجيه روا  و ناروايي كردن- كم كم شكاف بردارد و ...

حالا با يك آيين نامه و چند قبض جريمه راهنمايي و رانندگي فروپاشي آن فرهنگ پيشيني تسريع شده . ديده ام كساني را كه پس از يك چند حالا به رغبت بر خود بر مي بندند كمربند ايمني را . كه اين البته نشانه ي تحولي در انسان ايراني ست . نه صرف اين عمل و به خودي خود . دلالتي كه از اين نشانه حاصل مي شود معناهايي فراتر در خود دارد . تكانه اي حس شدني كه ديگر از ايستايي و ترمز حكايت نمي كند كه برعكس نشان از ميل به دگرديسي ست.

جامعه ي در حال تحول ايراني . با ايستايي بالاي ذاتي به خاطر قوي بودن خصلت سنت. سنتي كه كلاسه شده ي تجربيات تاريخي ست. و ما اصولا تاريخ باوريم و در رگ و پي مان ممزوج است اين عنصر بطئي و اثباتي و عملگرا و تلخ. تاريخ را مي گويم كه گاه جاي حافظه را مي گيرد. حافظه ي حال را .

همين جا بگويم كه من مخالف گفته ي آن بزرگم كه انسان ايراني فاقد حافظه ي تاريخي ست. بالعكس بر اين باورم كه ايراني جماعت مانوس به تاريخ است و با آن زندگي مي كند با تاريخ خود. حتا آنها نيز كه مدام دم از تفاخرات خانوادگي و قبيله اي و منطقه اي نيز مي زنند آگاهانه يا ناآگاهانه بر كردار ناصوابي كه اعقاب و اسلاف شان يا در تاريخ مرتكب شده يا بر آنها روا داشته اند بخوبي واقف اند.

تفاخري كه بيخ گلوي هر جماعتي را مي گيرد  بيشتر ناشي از واكنشي به حقارت هاي تاريخي روا شده بر آنان است.يعني آنكه پشت سر تفاخر  مضارع حتم تحقير ماضي ست.

و انسان ايراني مدام در حال بازتوليد شكل هاي گذشته است آنچنان كه در هر نوآوري اش نيز سنت به وضوح ديده مي شود - واضح تر از آنچه نو آورده و حالا بايد در شكلي نو هزينه اثباتش را دهد - و براي هر انسان ايراني شايد به عداد انگشتان دست فرصت نو آوردن پيش نيايد چرا كه پس از عرضه ي هر نويي الباقي عمر را مي بايست در محافظت و دفع هجمه از آن نوزاد صرف كند.

دو نمونه دهم يكي از هزينه سنگين نوآوري و ديگري از بازتوليد شكل هاي كهن.

اول نيما كه پس از برداشتن علم شعرنو وقتي در جلسات بعضي حضرات كلاسيك حاضر مي شده حتا جلوي پايش بلند نمي شده اند و تا مي توانند پس از حمله هاي مكرر حالا با سلاح بي اعتنايي سعي در خفيف كردن وي دارند.

دوم فرديد كه به عنوان تنها فيلسوف مدرن ايراني قسم اعظم انديشه هاي خود را از ديگر متفكران ايراني و اسلامي به وام مي گيرد: يعني حوالت تاريخي را از حافظ / و علم الاسماء را از محي الدين ابن عربي اندلسي و بخش هاي نامانوس تر متافيزيكي را از هيدگر و البته به اعتقاد من و آنچه كه تاكنون گفته نشده يا كسي در پي بررسي آن نبوده از نهضت حروفيان بسيار وام گرفته و فقط درون خود را به عنوان يك كاتاليزور خلاء واره اي براي تجميع نظريات مهيا كرده.

بگذريم كه عرصه سخن بس تنگ است به فرموده شمس و نهاد ديرپاي سنت كمربند ايمني جامعه ايراني همچنان مقتدر و وانشده مانده.

 

اميد حلالي ۱۸/۱۰/۸۴

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 20:40  توسط امید حلالی  |