|
|
|
|
|
آنجا هم رفته ام به زیارت «ایران» پی جوی خویشاوندی نادیده یا بیرون لفاف بگویم خواهری غصب شده ، به فتنه ی شهوانی «گریبایدوف» ها و ناکارآمدی نظام سیاسی فجر. «جلفا» وجب آخر سرحد ایران فعلی ست در این سوی « ارس» ، رودی تیره رنگ و کم پهنا که نوار مرزی ایران و روس قدیم و حالا ایران و جمهوری های استقلال یافته مثل آذربایجان و ارمنستان است. جلفا برخلاف « نوردوز» در ۸۰ کیلومتر آن سوی تر که مرز ایران و ارمنستان است فقط گمرک نیست و شهری با جمعیت ۴۰-۳۰هزار می نماید با تاسیسات شهری و اجتماعی کاملی چون شعب مختلف بانک ها و پمپ بنزین و بازار صرافی و پارک و پارکینگ که این آخری کمک می کند تا خودروی شخصی را که با آن از اهواز به تهران و سپس تبریز و مرند (۷۰ کیلومتر بعد از تبریز) و جلفا (۵۰ کیلومتر پس از مرند) آمده ایم به امانت بگذاریم و با خاطری آسوده به گمرک و پایانه مرزی برویم. یک باب صرافی کنار تاسیسات پایانه است و بی شمار افرادی که حاضراند به تو منات بفروشند. واحد پول آذربایجان و آن سوی مرز، نخجوان را معادل: (هر منات ۱۲۰۰ تومان و هر منات ۱۰۰ کوپک است). مقداری پول درصرافی چنج ((change می کنم یا به عبارت عربی و مصطلح در فارسی مبادله می کنم بخاطر اطمینان کار و راهنمایی می گیرم که کجا بروم و چگونه که هتل « ایل سوار» با ماهیتی خانوادگی در 3 کیلومتری نخجوان را پیشنهاد می دهد. مقداری اثاثیه کم حجم و کاربردی را در یک چمدان دستی و ساک مسافرتی دسته دار- که امبرتو اکو نشانه شناس مورد علاقه ام آن را تفسیر کرده- بر می داریم و مابقی را در خودرو می گذاریم که حالا قرار است برای چند روزی در پارکینگ بیاساید. یسنا و پارسا هم انگار نه انگار با همان بی خیالی کودکانه سربه سرهم گذاشته اند و دنبال هم می کنند و گمرک را گذاشته اند روی سرشان. ساختمان گمرک ما مرتب است با کفی تی کشیده شده و سرویس بهداشتی نظافت شده . یک شعبه بانک ملی و چند ردیف صندلی در سالن انتظار. برای خروجی نفری ۵ هزار تومان می پردازیم . برای بچه ها که نامشان در پاس من است نیز این مبلغ را پرداخت می کنم. جمعن ۲۰ هزار تومان برای خودم و عیالم و دو فرزند. بعد از مهر خروج زدن در گذرنامه ها به سمت در خروجی سالن می رویم. بیرون سالن هم یک پست نگهبانی کنار پل بر روی ارس است که مجددن نگاهی دقیق به گذرنامه و ما چند نفر می اندازد. طبق معمول باید پارسا را صدا بزنم و او را با کلی مرارت گیر بیاورم و ببرمش بالا، کمی بالاتر از سطح پنجره تا چهره ی کودکانه و شلوغ او را با عکس توی گذرنامه مطابقت دهند. بیرون سالن روی دیوارها چند پیام از جمله پیام خوف آوری نسبت به امکان ایذر گرفتن پس از مقاربت های جنسی بیرون محدوده ! به چشم می خورد . احساس دردی خفیف در سمت چپ سینه می کنم که بیشتر ناشی از اضطراب سفر است. چمدان دستی را بر می دارم و به خانواده می گویم که ساک دسته دار بزرگ تر را حمل نمایند که قدری سنگین است. کناره های ارس نیزار است مثل همین کارون خودمان با عرضی به قدر بستر کارون در رامشیر یا شوشتر (۲ دانگه) . پل روکشی از دو نوع و رنگ فلز دارد و دری بزرگ که قابلیت بسته شدن را دارد وسط پل است. روکش پل سمت ما تیره تر و نیمه ی دوم روشن تر است احساس غریبگی نمی کنم. آن طرف هم از ماست . اولادی به غنیمت برده شده از مام. حالی دارم میانه ی بغض و شوق. بغض جدا شدن از وطن و شوق دیدار تازه. با اولین نفراتی که آن سوی مرز برخورد می کنیم مرزبانان آذری – نخجوانی هستند. کل طول پل حدود ۷ دقیقه پیاده روی ست که در انتهای پل قبل از ساختمان گمرک ۲ سرباز روی ۲ صندلی بی تکیه گاه نشسته اند . پاس ها را می خواهند و چک می کنند نگاهشان بی تفاوت است. سریع راه می افتیم و وارد ساختمان مرتفع گمرک آذربایجان می شویم. افسرگذرنامه در پاسخ به پرسش های طنزآمیز پارسا که با دودوتای کودکانه اش باور ندارد که آن طرف میز زبانش را درک نمی کند می گوید: «تورکی بلد؟» نام مان را در دفتری خطی ثبت می کند و سپس در اتاقکی آن طرف تر دو کارمند اداری خانم با لباس فرمی آستین کوتاه و آرایش کرده و بی حجاب شماره های گذرنامه را وارد یارانه می کنند و حالا «خوش گلدیم» به بخشی از ایران شمالی یعنی منطقه نخجوان. معشوقه ی قدیمی این خاک پاک ایران زمین که بعد از غصب و فراق و به کابین درآمدن روس ها ، حالا شوی مرده شده است.! بیرون محوطه ی گمرک تعداد زیادی خودروی «لادای» روسی منتظر جابجایی مسافران هستند. از صف راننده ها می پرسم کی فارسی بلد است؟ یکی که اسمش «ماهر» است می آید جلو و می گوید : «من کم بلد». با او دست می دهم و می پرسم که چقدر ما را به نخجوان می برد. در بست. می گوید: 8 منات . چانه نمی زنم و سوار می شویم. برخوردش دوستانه است و محتاط . از جاهای دیدنی نخجوان می پرسم، از آثار فرهنگی ، موزه ها و بازارهایش . راهنمایی می کند و شیرین سخن می گوید. به هر زحمتی هست منظورم را به او می فهمانم و او هم سعی می کند در نماند . قدری هم محتاط است و من هم نمی خواهم از اول بسم اله بروم سر اصل مطالبم . به هر حال این سامان تا ۱۵ سال قبل (سال ۱۹۹۱) تحت چتر نظام کمونیستی و سیستم امنیتی مخوفش بوده و این تربیت در مردم تا حدودی رسوخ کرده. می گردم دنبال رگ خواب که مسیر ۳۵دقیقه ای میان تپه ماهورهای کم ارتفاع جلفا- نخجوان کفاف نمی دهد.
مشخصن کمونیست ها دین زدایی کرده اند و البته که آنها در این کار تخصص دارند. در مباحث پراکنده از آنها درباره آیین های دینی و ملی می پرسم که از محرم ، رمضان ، ژانویه و نوروز سخن می گویند. به رستوران هتل می رویم که البته خیلی بی وقت است. گارسون می آید و منوی غذاها را می آورد. منو به فارسی و انگلیسی تنظیم شده. از همه حرف هایی که می زنیم کلمه«کباب» برای حضرت ایشان مفهوم است که گویا این کلمه لذیذ از زبان فارسی وارد زبان انگلیسی هم شده با این اسپل(spel). ۴ دست را با ایما و اشاره به او می فهمانم و بعد از حدود ۳۵ دقیقه در ساعات آغازین عصر ، غذا را می آورد من و بچه ها که خود را برای یک پرخوری حسابی (از آن نوع معروف ایرانی تریدی و پیازی و دوغی و نانی اش!) آماده کرده ایم وا می رویم . ۴ پرس کباب را درون یک بشقاب با قطر کم برای ما آورده . یک نوشابه ی ۱ لیتری مشکی و ۳ نان فانتزی وار کپل . می گویم برنج کو؟ متوجهم می کند که آنجا برنج سرو نمی کنند. نیم سیر – نیم گرسنه پا می شویم و یکی از تاکسی داران داخل هتل را صدا می زنیم که ببردمان نخجوان . نامش روشن است فارسی را دست و پا شکسته حرف می زند، ۳۵ را دارد و دستش را باندپیچی کرده. سوار لادای آبی روشن می شویم که حدود ۴ میلیونی به پول ما ارزش دارد. روشن راهنمای خوبی ست و کسی که در اینجا حرف هایت را فهم کند غنیمت است. متاسفانه اینجا کسی انگلیسی یا عربی نمی داند و ما هم نمی توانیم ترکی صحبت کنیم. شهر دارای خیابان بندی های پهن است از نوع معماری روسی. خانه ها آپارتمانی هستند در مجتمع های پر واحد. چراغ قرمزهای محدود خیابان های مرکزی نخجوان خلوت است و گویا در این فصل جمعیت زیادی از نخجوان به باکو رفته اند. تا یادم نرفته بگویم که آذربایجان استقلال یافته دو تکه است یکی بخش کوچک به مرکزیت نخجوان و دیگر بخش وسیع تر به پایتختی باکو . منطقه ای که این دو را بهم وصل می کند قره باغ است که فعلن در تسلط ارمنی ها ، رقبا و دشمنان منطقه ای ترک هاست . به ناچار اگر کسی بخواهد از یک گوشه ی کشور یعنی نخجوان به باکو برود یا باید سفر هوایی با هزینه حدود ۱۰۰دلار را انتخاب نماید. یا به جلفا بیاید و به آستارا برود و سپس از مرز «بیله سوار» به خاک آذربایجان برود که از مرز تا باکو حدود ۵/۳ ساعت راه است و ۸۰ دلار خرج دارد، برای کرایه دربست خودرو از بیله سوار تا باکو.
با دیدن مجسمه ی کوراغلی اشک در چشمانم می آید. خدا بیامرزاد «عباس میرزا» سردار شجاع ایرانی جنگ های ایران و روس را که ای کاش تندیس او در این میدان سر برافراشته بود. و حالا که نمی شود ... راستی که حتا ما در جلفا یا مرند و تبریز هم به این سردار ملی زجر کشیده بی توجهی ها کرده ایم این تافته ی جدا بافته از قجرها را . همان سلسله ای که آیت اله العظمی ملا محمد کاظم خراسانی معروف به «آخوند خراسانی» (قدس سره) (۱۲۹۰-۱۲۱۸شمسی) خلف میرزای شیرازی ، درباره شان طی نامه ای انتقادی و گزنده به «محمدعلی شاه» نوشت و گفت: «دو ثلث تمام از ایران (در این دوره تاریک ) رفت و این یک ثلث باقی مانده را هم به انحای مختلف ، زمامش را به دست اجانب دادند.» خدا رحمت کناد این عالم شجاع و با غیرت شیعه را که پس از اعلام جهاد علیه روس ها و تدارک حرکت از نجف به سوی سرحدات ایران شمالی«قفقاز» تنها از منطقه عراق عجم حدود ۲۰۰هزار تفنگچی عشایر شیعه را آماده ساخت و متاسفانه در شب حرکت بوسیله ی عمال روس و انگلیس مسموم و به شهادت رسید. اگر این حادثه دردناک اتفاق نمی افتاد به طور قطع طومار ترکمانچای (۱۷۲۸م ) و گلستان (۱۸۱۳ م) این عهدنامه های ننگین و تحمیلی و بی اعتبار ، در هم پیچیده می شد. آخوند باغیرت خراسانی به شاه مستبد قاجار نوشت: «از بدو سلطنت قاجاریه ، صدمات فوق الطاقه به مسلمانان وارد آمده و چقدر از ممالک شیعه از حسن کفایت ! آنان به دست کفار افتاده ، قفقاز ، شیروانات، بلاد ترکمان، بحر خزر، افغانستان ، بلوچستان، بحرین، مسقط و غالب جزایر خلیج فارس و عراق عرب و ترکستان تمام از ایران مجزا شد.» خوشبختانه کلمه ی«بازار» هنوز ترکیب خود را در آذربایجان حفظ کرده . نخجوان چند پاساژ و بازار معروف دارد. اجناس همانند ایران اند و فقط لوازم برقی روسی که البته فاقد ضمانت اند پایین تر از انواع دیگر مشابه خارجی در بازار ایران قیمت دارند. بیشتر کالاها محصول ترکیه هستند و ایران علیرغم پیوندهای دیرینه مشترک و مرز مناسب متاسفانه کم ترین سهم ها را در آن بازار داراست. واقعن از اینکه جای کالاهای ایرانی در قفسه های فروشگاه ها خالی ست غبطه خوردم. برای بیمارستان نیز تا آنجا که در محاوره ها آمد کلمه ترکیبی و زیبای «خسته خانه» را بکار می بردند. آب لوله کشی شهری نخجوان قابل شرب نیست و آب مصرفی را باید با صورت بسته بندی شده خریداری کرد. یک نمونه از این آب های معدنی هم گازدار است و طعمی نزدیک به شوری دارد که از تولیدات داخل است.
نکته ای که جلب توجهم می کند فراوان تندیس های شیر سنگی و قوچ است با قدمت در گوشه ی پارک که قرابتی خاص با مناطق و آرام گاه های بختیاری را به ذهن متبادر می کند. کنار بنای «مومینا خاتون» چند پله به سمت پایین می خورد و سپس به دری چوبی و بزرگ منتهی می شود که احتمالن ورودی مقبره است. کنار مقبره ی «مومینا خاتون» جنگل دست کاشتی ست که به کناره های ارس منتهی می شود. در آنجا به چند نفر گردشگر ترکیه ای برخورد می کنم و با یکی شان وارد صحبت می شوم. از مسائل منطقه ای صحبت می کنیم.
اثر دیدنی نخجوان که روز بعد توفیق حضور در آنجا را می یابیم، غار «اصحاب کهف» است . کوهی ست از لحاظ شکلی متمایز با دیگر کوهستانی های اطراف – با فاصله ی ۲۰ دقیقه ای از نخجوان – با نو کی نه به بالا بلکه به سمت افق برگشته. در ورودی ۵۴۷ پله ای که از کف تا سقف می بایست طی کرد و در دو سوی آن جایگاه و غرفه های حجره مانند و سکوهای سیمانی و سنگی تعبیه شده است برای استراحت بازدید کنندگان و راه انداختن بساط کباب.
می آییم پایین و در زیارتگاه ها نماز می گزاریم . من و همسرم. دو کتیبه مانند سنگ قبر یا زیارت نامه به صورت عمودی در زیارتگاه وجود دارد که زائرین آنها را می بوسند. چارچوب در ورودی و همچنین درخت های اطراف پر اند از دستمال های همه رنگ گره زده برای حاجت گرفتن. بر می گردیم . تازه شده ایم . پله ها را می شماریم . نگاه زوار و گردشگران را بر خود حس می کنیم که اکثرا محلی هستند. پایین محوطه «روشن» راننده فارسی دان منتظر است . به او می گویم اینجا مدفن واقعی اصحاب کهف است ، خوشحال می شود که عیار خاک آنها را بالا برده ام . لب مرز وقتی که استخاره ای به قرآن می زنیم و آیه ای از سوره کهف می آید یقینم بیشتر می شود.
در موزه نخجوان که عمارتی دو طبقه است، آثار متفاوتی از عصر حجر تا امروز برای بازدید قرار داده شده است. ۶ منات ورودی می دهیم و چند خانم سایه به سایه دنبال مان می آیند و البته بیشتر مواظب بچه هایند که اشیاء را به هم نریزند . موزه علاوه بر دو سالن بزرگ اتاق هایی هم درباره موضوعات خاص دارد و با اشتیاق به وارسی آن مشغول می شوم. آثار دوره شکارگری ، کشاورزی، سفال گری انسان صنعت گر و هوشمند تا آثاری از انقلاب بلشویکی و تصاویر متعدد لنین و استالین و حیدرعلی اوف و الهام علی اوف همگی در موزه موجودند . یعنی خلاصه ای از تاریخ چند هزار ساله البته منهای دویست سیصدسال پیش از اشغال این سرزمین توسط روس ها !
می رویم تا دفتر یادبود را امضاء کنیم. با خانم های کارمند موزه سرصحبت باز می شود. از پارسا خوش شان آمده . اسم پارسا و مفهوم نام شان را با هر زحمتی که هست با ایما و اشاره و ... توضیح می دهم . می پرسم نامتان چیست؟ نام اولی «گلابتون» است، دومی «فرنگیس. دلم گرم می شود. نام یعنی هویت، یعنی فرهنگ یعنی آب و خاک . این نام های اصیل ایرانی آتش اجاقی با داوم اند که زیر خرواری از کمونیسم و پان تورانیسم و لاییسیته دارد نفس می کشد به آنها می گویم که نامشان ایرانی اصیل است و نام آنها قیام کننده بر ضد حذف تاریخی ایرانیست در امثال این موزه است. فردا، گاه برگشت شوق و ذوقی غریب دارم . دلم برای مام وطن یک ذره شده است . خانه ی بزرگ را با همه ی نقایص و انتقادها دوست دارم. موقع عبور از پل ، در میانه ی راه یک پایم را روی فلز روشن روکش و پای دیگرم را روی فلز تیره ی این سو می گذارم. از بچه ها می پرسم اگر گفتید حالا در کدام خاکیم؟ خنده شان می گیرد. پشت سر یک خانواده آذری از پل دارند می گذرند که به ایران بیایند، پدر، همسر و دختر جوانشان . دو زن مثل دانشگاه آزادی های ما به نیمه ی پل که می رسند کیف هاشان را باز می کنند و شال به سر می کنند. یک زن میانسال جلوی ماست که دژبان مرزی ما برش می گرداند . متوجه می شوم و به همسرم می گویم بخاطر پوشش وی است. ده سانتی از پایش حجاب ندارد. سراغ ما می آید. همسرم ساک را باز می کند و چادر رنگی اش را به زن می دهد که فقط منظور کلی وی را می فهیم. به سمت دژبانی می رود و می گذرد البته با بحث. به دژبان که می رسیم چپ چپ نگاه می کند و می گوید: «آقا مگر نمی دانید چادر دادن به اتباع بیگانه خلاف قانون است» ، می گویم: در کدام بند قانون اساسی آمده که من نخوانده ام؟ می گوید: شاید چادر را پس ندهد! می گویم : اشکالی ندارد هدیه است . در گمرک جلفا زن میانسال به سمت ما می آید و با تشکر چادر را بر می گرداند. جوراب به پا کرده. پلاکاردی از نیروی انتظامی در بدو ورود به چشم می خورد مبنی بر اینکه با کسانی که خلاف شئونات برخورد کنند مقابله می نمایند. موقع عبور از مرز آذربایجان هم مامور تفتیش نخجوانی هم کلی لابلای کتاب های تحلیل ساختاری هزار و یکشب مرا می گردد. به عکس پشت جلد که تصویر چندسال پیش تر از جوانی من است خیره می شود و به من زل می زند یک نسخه اش را به او هدیه می دهم. تشکر می کند . و چند گام بعد: سلام ایران.... ادامه دارد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 13:30 توسط امید حلالی
|
|
||